فلسفه فحش
فلسفه فحش خیلی پیچیده است و چه بسا فحش هایی که هر کس می ده بیانگر شخصیت و درون او باشد . اما از اونجا که فحش در بین دانشجویان امروزه ما جایگاه بسیار ویژه و مهمی دارد، بنده شما رو با تعدادی از این ها آشنا می کنم که از شهرت ویژه ای برخوردارند !!! در آخر هم می تونید خودتون رو بسنجین !!
توجه: این پست فقط جنبه طنز دارد و فاقد هرگونه ارزش از نظر اهانت و تمسخر دانشجویان عزیز کشورمان است !
* دانشجویان آزاد تهران شمال:
نکته: وقتی این قسمت را می خوانید سعی کنید لباتون تا حد امکان غنچه باشد !
بی ادب، تو واقعا عقلتو از دست دادی دیوونه! منو ترسوندی بی شعور ( تلفظ : بی ششوووووورررررر ) امیدوارم ولنتاین کچل بشی! بد بد بد !!
دانشجویان آزاد تهران جنوب:
(بییییییییییییییب) ...................................... کلا سانسور شد !!
* دانشجویان دانشگاه تهران:
وطن فروش مزدور، لیبرال خود فروخته، مخل نظام، تو حق شرکت در انتخابات بعدی رو نداری ! با اون کاندید از خودت نفهم تر. فاشیست تند رو و گستاخ !
(توجه داشته باشید که موضوع دعوا سیاسی بوده)
* دانشجویان پزشکی:
در دیکشنری این دانشجویان کلمه ی فحش تعریف نشده است !!!
* دانشجویان هنر:
من شعر دوازدهم از هشت کتاب استاد سهراب رو به تو بی ادب بی فرهنگ تقدیم می کنم ! امیدوارم گیتارت بشکنه و تا آخر عمر یکه و تنها و بی عشق و ژولیت بمونی !
وفتی هم کار بالا می گیره کاریکاتور همدیگه رو می کشن !
* دانشجویان الهیات:
" یا ایهو الذی فحشو فحش فاحشتن"
ای هستیت به عدم مبدل، ای دچار دور تسلسل شده، ای علتت به ممکن الوجود گرویده، فلسفه ی تو دچار تضاد شده و من به خود اجازه ی بحث نمی دم ... !
* دانشجویان تربیت بدنی:
به من گفتی ... , ... خودتیُ جد و آبادت....!!!
به همین کوتاهی البته بعدش یه 2 ساعتی بزن بزن می شه !
* دانشجویان زبان خارجی:
هنوز دعوا نشده شروع می کنن خارجکی بلغور کردن ! البته به نظر من اگه ترجمه حرفاشون رو می دونستند، خودشون رو زبونشون فلفل می ریختن و دو روز تو اتاق خودشون رو حبس می کردن !!!
* دانشجویان حقوق:
تو با این کارت به حقوق شهروندی من تجاوز کردی و من طبق اصل 153 قانون اساسی حق دارم ازت شکایت کنم و مادرتو به عزات بشونم ! شما می تونید هیچی نگید ! اما هر چی بگید بر علیه شما تو دادگاه استفاده می شه !!!
راستی اگه وکیل تسخیری خواستی به خودم بگو !
* دانشجویان فنی:
ایشالا گیربکست پاره پاره شه !!
خدایا تسمه ش بچسبه به سقف !!!
ایشالا اون مدار کوفتی در به درت بسوزه !!
برو بچسب به دیوار با اون برنامت !!!
* و اما دانشجویان دختر:
در اکثر موارد دختره وقتی با پسره دعواش میشه:
دختر: تو همیشه به من دروغ گفتی، تو هیچ وقت منو دوست نداشتی، من بازیچه ی دستای کثیفت بودم، حالا جواب خونوادم رو چی بدم ؟!!! برو گم شو. دیگه نمی خوام ببینمت !!
میبینید دخترا چقدر با ادبن هیچی به عنوان فحش تو ذهنشونم نیست......
<منبع: دانشجویان دامپزشکی ۸۸>
برنامهنويس و مهندس
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند.
برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟
مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد.
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
حالااااااااااااا علت خودکشی معلمان ریاضی!!!! (عکس) >>>> برو ادامه مطلب
ساعت 10:54 نويسنده دختری از دیار باران
|