تبليغاتX
اشک آسمون

ashkeasemo0n

دختری از دیار باران

ashkeasemo0n

http://ashkeasemo0n.blogfa.com

اشک آسمون

اشک آسمون

اشک آسمون

ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشك تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي كه خدا از همه چيز به ما نزديك تره یه بغل حرفای تازه

اشک آسمون

دلم واسه خودم تنگ شده
دلم واسه خودم تنگ شده  ، دلم می خواد گریه کنم   اما نمی دونم چرا دیگه حتی برای خودم نمی تونم گریه کنم   ، چرا صدای بارون نمی یاد؟ مدتها بود توی دفتر خاطراتم از دلتنگی ننوشته بودم . اما الان یه احساس خلع عجیب دارم....  دلم تنگ شده واسه نوشتن اما دستم به نوشتن نمی ره... این حرف تازه نیست... خیلی وقته قلمم باهام قهرکرده....

نه ، نه شکست عشقی خوردم  ، نه نامردی .... هیچی...پوچ و تو خالی.... فقط دلگیرم از خودم از اینکه دیگه من نیستم خوب می دونم که خیلی عوض شدم اما دیگه خودمو دوست ندارم ، یعنی داره از خودم بدم می یاد

چه حس سنگینیه...

چقدر بده  خاطرات شیرینت به تلخی یادت بیاد

چقدر بده دهن باز کنی حرف بزنی اما صدات بیرون نیاد

چقدر بده  که دیگران تورو قبول داشته باشن اما تو خودتو حتی سر یه سوزن باور نداری

چقدر بده کامل نبودن

چقدر بده فهمیدن

چقدر بده منفی نگر بودن

یه جایی خوندم که می گفت تو دفترت برای خودت ننویس برای خدا بنویس اما من نمی دونم الان برای خودم می نویسم یا خدا یا تو....

یه آه عمیق از ته ته قلبم

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم  يك  جورى  از سر خود م بازشان كنم  كه چشمم  به  پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان  قرمز شده بود. گفتم: « بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل  آشپزخانه  بردم و كنار بخارى  نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك  فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا  به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم  كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: « ببخشين خانم! شما پولدارين »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى  اولين  بار  در  عمرم به رنگ  آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب  كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 21:38قلم ازدختری از دیار باران |
شیطان وجود دارد

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" .
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:16قلم ازدختری از دیار باران |
واسم دعا کنین
سلام

من هنوز قالب پیدا نکردم  دیگه بی خیال قالب شدم  اما ممنون از همه ی اونایی که بهم کمک کردن راستی  من ممکنه چند هفته نتونم بیام  اگر دیر به نظراتتون جواب دادم ببخشین  وقتی بر گشتم جبران می کنم  راستی واسم دعا کنین امتحان رانندگی دارم   واستون چندتا عکس و دو تا داستان می زارم امیدوارم لذت ببرین 

داستان بیسکویت

 يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

فرشته ی نگهبان

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 16:40قلم ازدختری از دیار باران |
واسم قالب خشگل پیدا کنین
سلام  دوستای من
شماها فکر می کنین من چند سالمه؟   من هنوز کوچولو ام هاااااااااااا   پست قبلی ماجرای زندگیه من نبود این داستانو یکی از دوستام واسم میل زده بود که مطمئنم ماجرای زندگیه اونم نبود   در کل ببخشید که دچار اشتباه شدین  من باید واسه داستانام منبع داشته باشم  تا اونجا که امکان داره منبع می زارم در کل از همه ی اونایی که واسه زندگیه من آرزوی خوشبختی کردن ممنون   و  از عطی جان هم عذر می خوام که با احساساتش بازی کردم  ، حسنش این بود که حداقل واسه یه مدت کوتاه فکر کرد یه دوست فداکار داره
 بچه ها من دنبال یه قالب می گردم که زیاد تاریک نباشه  رنگش هم آبی نباشه  بارونی باشه اگر بارونی نیست شرایط واسه بارونی شدن داشته باشه   لطفا از این قطرات شبنم هم نداشته باشه اگر به  همچین قالبهای بر خوردین  لطفا لینکشو واسم بزارین   شدیدا نیازمند کمک هستم ، راستش دختر شب مهتاب داره خیلی کمکم می کنه اما من هنوز قالب باب میلمو پیدا نکردم
از آواز باران هاتون هم ممنون اگر از من جوابی نمی بینین ، یا آدرس وبلاگتون اشتباهه  یا وبتون واسم باز نمی شه ...   راستی از این عکسا خوشتون می یاد؟

امروزه زندگی چه عجیب شده!!!!!!!!!!!!!!

1- يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن!

2 - واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته !

3 - رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه!

4 - ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل !

5 - هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره !

6 - وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني ، استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري...، بدون توجه به اينکه حد اقل 10 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي !!!

8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و چک کردن ايميل و وبلاگته !

9 - الان در حاليکه اين پست رو ميخوني، سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني !

10 - اينقدر سرگرم خوندن اين پست بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره !

11 - الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه !

12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالا حتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه خوب بهش توجه نکردي !!

13 - دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني...، خوب من شوخي کردم ولي نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني.

14 - مطمئنم اگر اين پست رو ادامه بدم ميخواين يه بلايي سرم بياري !!!
پس ...
.....
....
...
..
.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 6:11قلم ازدختری از دیار باران |
کادوی خونین

    قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

روی ادامه ی مطلب کلیک کنین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 23:26قلم ازدختری از دیار باران |
دیدگاه شما نسبت به عشق

سناريوهاي زير تلاش مي‌کنند که ديدگاه شما نسبت به عشق را توضيح دهند.
 
1- پايان دنيا نزديک است. اگر فقط بتوانيد يک نوع از حيوانات را نجات دهيد، کدام را انتخاب مي‌کنيد؟
الف) خرگوش
ب) گوسفند
پ) گوزن
ت) اسب
 
2- به آفريقا رفته‌ايد. به هنگام بازديد از يکي از قبيله‌ها، آنها اصرار مي‌کنند که يکي از حيوانات زير را به عنوان يادگاري با خود ببريد. کدام را انتخاب مي‌کنيد؟
الف) ميمون
ب) شير
پ) مار
ت) زرافه
 
3- فرض کنيد خطاي بزرگي انجام داده‌ايد و خداوند براي مجازات شما تصميم گرفته است که به جاي انسان، شما را به صورت يکي از حيوانات زير در آورد. کدام را انتخاب مي‌کنيد؟
الف) سگ
ب) گربه
پ) اسب
ت) مار
 
4- اگر قدرت داشتيد که يک نوع از حيوانات را براي هميشه از روي کره زمين نابود کنيد، کدام را انتخاب مي‌کرديد؟
الف) شير
ب) مار
پ) تمساح
ت) کوسه
 
5- يک روز، با حيواني برخورد مي‌کنيد که مي‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان مي‌خواهد که کداميک از حيوانات زير باشد؟
الف) گوسفند
ب) اسب
پ) خرگوش
ت) پرنده
 
6- در يک جزيره دور افتاده، تنها يک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کداميک را انتخاب مي‌کنيد؟
الف) انسان
ب) خوک
پ) گاو
ت) پرنده
 
7- اگر قدرت داشتيد که هر نوع حيواني را اهلي و دست‌آموز کنيد. کداميک از حيوانات زير را به عنوان حيوان خانگي خودتان انتخاب مي‌کرديد؟
الف) دايناسور
ب) ببر
پ) خرس قطبي
ت) پلنگ
 
8- اگر قرار بود براي 5 دقيقه به صورت يکي از حيوانات زير در مي‌آمديد، کداميک را انتخاب مي‌کرديد؟
الف) شير
ب) گربه
پ) اسب
ت) کبوتر
 
============ ========= ========= ===
جواب ها
 
1- در زندگي واقعي، براي چه نوع آدمهايي جذابيت و کشش داريد.
الف:
خرگوش– کساني که داراي شخصيت دوگانه هستند، به سردي يخ در ظاهر اما به گرمي آتش در باطن
ب:  گوسفند– مطيع و گرم
پ:  گوزن– زيبا و آداب دان
ت:  اسب- کساني که غيرقابل جلوگيري، بي‌بند و بار و آزاد هستند.
 
2- در فرايند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رويکرد براي شما خوشايندتر و موثرتر است.
الف:  ميمون – مبتکر و باذوق که هيچگاه احساس خستگي نکنيد.
ب:  شير- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگويد که دوستتان دارد.
پ:  مار- دمدمي مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت:  زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.
 
3- دلتان مي‌خواهد معشوقتان چه عقيده‌اي در باره شما داشته باشد.
الف:  سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
ب:  گربه- شيک و زيبا
پ:  اسب- خوش بين
ت:  مار- انعطاف‌پذير
 
4- چه اتفاقي باعث مي‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنيد/ از چه خصوصيتي بيش از همه نفرت داريد.
الف:  شير- متکبر و خودخواه، امر و نهي کن
ب:  مار- هيجاني و دمدمي مزاج، نمي‌دانيد چگونه او را خوشحال کنيد.
پ:  تمساح- خونسرد، بيرحم، سنگدل
ت:  کوسه- ناامن
 
5- دوست داريد چه نوع رابطه‌اي با او برقرار سازيد.
الف:  گوسفند- سنتي، بدون آن که چيزي بگوئيد او بفهمد چه مي‌خواهيد، ارتباط برقرار کردن از طريق قلب‌ها.
ب:  اسب- هر دو بتوانيد درباره همه چيز با هم صحبت کنيد، هيچ چيز مخفي در ميان نباشد.
پ:  خرگوش- رابطه‌اي که هميشه خود را گرم و عاشق او حس کنيد.
ت:  پرنده- رابطه‌اي پايدار و طولاني و بالنده
 
6- آيا به او خيانت مي کنيد.
الف:  انسان- شما به جامعه و اخلاقيات احترام مي‌گذاريد، پس از ازدواج هيچ کار خلافي نمي‌کنيد.
ب:  خوک- نمي‌توانيد در مقابل تمايلاتتان مقاومت کنيد، به احتمال زياد خيانت مي‌کنيد.
پ:  گاو- خيلي سعي مي‌کنيد که چنين کاري نکنيد.
ت:  پرنده- شما هرگز نمي‌توانيد استوار و ثابت قدم باشيد، شما واقعاً براي ازدواج مناسب نيستيد و نمي‌خواهيد تعهدي بپذيريد.
 
7- درباره ازدواج چه فکر مي‌کنيد.
الف:  دايناسور- شما خيلي بدبين هستيد و فکر مي‌کنيد اين روزها ديگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
ب:  ببر- شما به ازدواج به صورت يک چيز گرانبها فکر مي‌کنيد. پس از آن که ازدواج کرديد، پيوند زناشويي و همسرتان را بسيار باارزش و گرامي مي‌داريد.
پ:  خرس قطبي- شما از ازدواج مي‌ترسيد، فکر مي‌کنيد آزاديتان را از شما خواهد گرفت.
ت:  پلنگ- شما هميشه طالب ازدواج بوده‌ايد ولي در واقع، شناخت دقيقي از آن نداريد
 
8- در اين لحظه، به عشق چگونه فکر مي‌کنيد.
الف:  شير- شما هميشه تشنه عشقيد و مي‌توانيد هر کاري براي آن بکنيد اما به راحتي در دام عشق نمي‌افتيد.
ب:  گربه- شما خيلي خودمحور و خودخواهيد. شما فکر مي‌کنيد عشق چيزي است که مي‌توانيد به دست آوريد و هرگاه که خواستيد آن را دور بياندازيد..
پ:  اسب- شما نمي‌خواهيد در قيد و بند يک رابطه پايدار قرار بگيريد. به هر چمن که رسيدي گلي بچين و برو
ت:  کبوتر- شما به عشق به صورت يک تعهد دو طرفه فکر مي‌کنيد

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 2:46قلم ازدختری از دیار باران |
معنای گذشت رو نمی دونه
سلام بچه ها منو ببخشین من نسبت به شماها بی توجه نیستم من وبلاگتونو دوست دارم متناتونو دوست دارم احساستتونو دوست دارم  اینکه وقتی آپ می کنین بهم خبر میدین واسم ارزش داره  اما اگر این مدت نبودم و کم بودم شرمندم. دلم واستون پر می زد مشکلات زیادی داشتم  خیلی خسته بودم  تنها هم بودم اما نخواستم تنهاییمو به قیمت ناراحت کردن دیگران پر کنم

خیلی وقتا اومدم که یه آپ مختصر داشته باشم که نگین دینا بی معرفته متنمو نوشتم اما دستو دلم به ثبتش نرفت ... اما الان چندتاشونو می زارم و به جبران تاخیرم  چند تا شعر زیبا واستون می زارم

نظر یادتون نره  به وبتون می یام اون پستایی که ندیدمو می بینم  دوستون داررررررررررررررم

 

یه مدتی  مشغول درسای دانشگاه بودم ، بعد از اون هم خیلی مغموم بودم دستو دلم به هیچ کاری نمی رفت شاید الان کسایی که باهام بد کردن فکر کنن باعث ناراحتیم خودشونن و پیش خودشون ذوق کنن  اما نه...  من خودمو مقصر کارای اونا می دونم اعتقاد دارم من باعث شدم که اونا  باهام بد کنن  شاید اگر همون اول که نارو خوردم تو چشاشون نگاه می کردم و می گفتم که فهمیدمش... شاید الان این نتایجو نمی دیدم  با خودم می گم من باعث شدم که اونا توی این مرداب کثیف دستو پا بزنن  من با سکوتم اونارو گمراه تر کرد در واقع الان دارم تاوان پس میدم.... تاوان سکوتمو...

برای اولین بار هم که شده حرفامو زدم بهش گفتم سکوتی که اسمشو نفهمی میذاشت در واقع گذشت بود  اما چه فایده... اون معنای گذشت رو نمی دونه

 

خیلی وقتا خیلی جاها  شنیدم  دیدم و خوندم که می گه : ای روزگار نا مرد ،  دنیای  نامرد،  نا رفیق ... اما تا به امروز مفهومشو درک نکرده بودم

در ازای صداقتم  در ازای  اعتمادم  در ازای دوست داشتنم  در ازای محبت کردنم   در ازای باور و گذشتم   چیزی ندیدم جز دروغ  ،بی اعتمادی ، نفرت،  کینه ،  دشمنی... تردید و شک دنیای  منه ساده رو به یه  شکاک و غمگین تبدیل کرد

نه!!!!!!!!!!! دیگه نمی تونم بخندم .....  تا ابد ارومم. ساکت به نامردیه دنیا نگاه می کنم و به رمز تهی بودنش پی می برم

اطمینان؟  به چه معناست........ اااااااا  نه فایده نداره یادم نمی یاد

اعتماد؟  هه دروغه

رفاقت؟  بهتره سعی کنی معناشو درست درک کنی..... اگر فکر کردی به معنای وفا و معرفته... باید بگم توام یه روز مثل من می شی.... هه  .... دیگه حتی بابت مشکل دیگران غمگین نمی شم........ چه بد شدم

این همون پیشرفتیه که انتظارشو داشتم؟  زندگیی سرشار از ریا؟

کی از خدا چی خواستم که این پاسخو دیدم؟

الان باید بخندم؟  خنده؟ یعنی چی؟

ای کاش بارون بباره

 

  
  الان چه حال عجيبي دارم      دلم مي خواد آسمونو بغل كنم و براش گريه كنم   
  تا آسمون بفهمه درد من از اون بيشتره!!  
  دلم مي خواد اونقدر گريه كنم كه صدام دل آسمون و عرش و به لرزه در بياره  
  دلم مي خواد تا آخرين نفسم فرياد بزنم     منم آدمم   منم احساس دارم  ولي چرا ؟!!     
  خيلي وقته دلم لك زده واسه يه بارون شديد تا بباره و هرچي غم و غصه هست با خودش بشوره و ببره  
  دلم مي خواد اولين كسي باشم كه به قطره اشك آسمون خوش آمد بگم كه حداقل دل خوش باشم منم يه هم درد دارم  
  يه كسي كه به درد دلم گوش كنه    درد دلي كه دل سنگ به حالش خورد ميشه  
  يعني توي اين دنياي به اين بزرگي يكي نيست كه به درد من گوش كنه  
  يكي نيست به من بگه...      
  مگه دل ما آدما چه قدر بزرگه كه هزار برابرش بايد توش درد باشه    غم باشه و غصه.....؟  

 

وقتی که تنگ غروب بارون دوباره میباره
آسمون شهرمون باز تو رو یادم میاره
دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم
زیر گرمای نگاهت دوباره جون بگیرم
صدای چک چک بارون توی قلبم میزنه
واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه
تو فرار قطره ها خاطره هام جون میگیرن
باز سراغتو از این خسته ی بی جون میگیرن
توی آسمون چشمام داره بارون میگیره 
بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره

 

من گریه نخواهم کرد ، من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد ، افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم
معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن در گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت همی گویم بر چهره معشوقم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم  ، سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 2:3قلم ازدختری از دیار باران |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

<

JavaScript Codes>
<

Powered by : قالب و كدهاي جاوا >